رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

 سلام عزیزم امروز اصلا حال و حوصله ندارم دیروز  یه اتفاقی افتاده بود که کلی اعصاب ما بهم ریخت  دعا کن این اتفاقات بد   با خوبی زود تموم بشه  .دیشب اینقدر سرم درد میکرد که نتونستم بخوابم شما هم یه ذره بد خواب شده بودی و نمی خوابیدی  تاصبح بیدار بودم و فکرم مشغول بود ولی باباجون شما رو نگه داشت دستش درد نکنه  خیلی بابایی خوبی خیلی کمک حالم هست خیلی من رو درک میکنه و صبوره.   بیچاره مامی جون چقدر حرص و جوش میخوره خدایا کمکش کن   امشب هم عمه بابا جون از مکه اومده ومارو شام تو هتل دعوت کردن قربونت بشم عزیزم ولی شاید نبردمت . اخه  ممکنه اونجا شلوغ باشه و اذیت بشی تازه خوب شدی میترسم دوباره.....
28 آبان 1391

بدون عنوان

بر تو عزیز ..بر تو مهربان وتو دوست من  که الان داری با ان چشمای قشنگت به این صفحه دوستی نگاه میکنی یک روز قشنگ ..یکروز شاد ..یک روز عالی اغاز شده انهم چه روزی..یک روز شنبه خوب سهم من وتو ازین روز مهربانی وشادی است  پس بلند شوبریم سهم خودمون را از زندگی بگیریم.. جواب سلام ؟   ...
27 آبان 1391

بدون عنوان

  از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ، ولی مردم هر روز فقیر تر میشند از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشند از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند
27 آبان 1391

مادرم

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.  مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.   او نوشته بود: صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان  مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان  بیرون بردن زباله 1000 تومان جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!  مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:  بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم ...
25 آبان 1391

اولین نشستن رادوین

دیروز هوا خیلی ابری بود  با بابایی تصمیم گرفتیم که 2 تایی بریم قدم بزنیم شما رو هم گذاشتیم پیش مامان جون پایین و فرنی رو درست کردم دادم پایین  حدود 2 ساعتی رو رفتیم بیرون خوش گذروندیم خیلی خوب بود  دست مامان جونم درد نکنه که شما رو نگه داشت . این روزها خیلی یه اینترنت وابسته شدم  البته بیشتر به نی نی وبلاگ و فیسبوک معتاد شدم رادوین عکسهاتو  تو فیسبوک گذاشتم    قربون قد هیکلت بشم   در حال دیدن فیلم حریم سلطان   ...
25 آبان 1391

دوراهی

 پسر گلم  چند روزه که  موضوع لاتاریا ذهنم رو مشغول کرده  پسرم لاتاریا یه قرعه کشی هست  که می تونیم گرین کارت امریکا رو بگیریم  ولی  یه موسسه هست که 150 هزار تومن میگیره  تا چند روز هم مهلت داده   با عمه جونت هم مشورت کردیم  ولی 150 تومن  به نظرم زیاد باشه  من دوست دارم که بریم  تا اینده بهتری داشته باشی ولی بابایی دلیل منطق های میاره که بعضی هاشو منم قبول میکنم  نمی دونم واقعا  چند تا موقعیت دیگه پیدا شد ولی باز بابایی قبول نکرد.      امروز ناهار ماهی گذاشتم  تو کریر راحت نبودی سر میز که نشسته بودم بغلت کردم  با دستت تموم بشقابه رو پر...
22 آبان 1391

بدون عنوان

 رادوین من داره خوب میشه دیشب تا صبح اصلا سرفه نکرد خیلی خوشحالم. زیر سرش رو با بالش اوردیم بالا ت زاویه 30 درجه خوابوندیمش که نکه اب گلوش بپره تو گلوش. الان هم بردمش حموم حسابی خسته شده خوابیده  تو حموم خیلی شیطونی میکرد همه شامپوم رو ریخت زمین . با دستهای کوچولوش می خواست اب رو بگیره خیلی با مزه شده بود .   ...
22 آبان 1391

بدون عنوان

زن عشق زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی او درد میکشد و تو نگران از اینکه بچه دختر نباشد او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا میپرسند: نام پدر       ...
21 آبان 1391

بدون عنوان

 امروز صبح الهه جون زنگ زد گفت که مبین هم تب داره سرفه میکنه  بنده خدا قرار بود که بره کرمانشاه   حتی وسایلها رو هم تو ماشین گذاشته بودن ولی مبین   مریض شده بود  الهی فداش بشم . 2تای تون ضعیف میشید . تا ظهر دیدم که سرفه هات بدتر شده  با سختی تونستم وقت دکتر حبیبی که بهترین دکتر قزوین هست رو بگیرم از 3 تا 3:30 فقط وقت میده  اونم تلفنی وایییییییییییییییییییییییییییییی خیلی اشغال بود  ولی موفق شدم گفت 4 اینجا باشید اگر دیر بیاید دیگه وقتتون می پره. با عجله اماده شدیم با بابایی رفتیم نفر 5 بودیم   دکتر گفت سرما نخوردی یه ویروس  هست12 روز  طول میکشه خوب بشی گفت نگران نباشید  خیالم راحت ش...
21 آبان 1391

تشکر زیاد

مامان لارا جون واقعا ازت تشکر میکنم  بابت معرفی پماد کالاندولا. پاهای رادوین خیلی بد جوری سوخته بود هر کسی که می دید اشکش در میومد مثل تاول شده بود  الان 3 روز که استفاده میکنم واقعا پاهاش خوب شده  ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون دوست عزیزم ...
21 آبان 1391